“من می دانستم پدرم به دار آویخته می شود”: به یاد نورنبرگ اخبار آلمان


در 20 نوامبر 1945 ، چند ماه پس از پایان جنگ جهانی دوم ، یک سری دادگاه های نظامی در شهر نورنبرگ آلمان آغاز شد.

اولین دادگاه پرونده بزرگ جنایات جنگی بود که در آن 22 نازی عالیرتبه در کاخ دادگستری به دادگاه کشانده شدند. دوازده متهم به اعدام محکوم می شوند.

12 دادگاه دیگر – معروف به دادرسی بعدی نورنبرگ – بین سالهای 1946 و 1949 در نورنبرگ برگزار شد.

هفتاد و پنج سال پس از شروع دادگاههای نورنبرگ ، از سه نفر می شنویم که زندگی آنها مدتها تحت الشعاع دادگاهها و وقایع بعدی قرار گرفته است: پسر یکی از متهمان ، پسر یکی از دادستان ها و دختر یک بازمانده از هولوکاست.

نیکلاس فرانک فرزند هانس فرانک ، فرماندار کل لهستان تحت اشغال آلمان در طول جنگ جهانی دوم است. هانس فرانک که به عنوان “قصاب لهستان” شناخته می شود ، در دادگاههای نورنبرگ به جرم جنایت در جنگ میلیونها یهودی و لهستانی به جرم جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت محکوم شد و اعدام شد.

هانس فرانک و سایر متهمان در دادگاه نورنبرگ [Photo courtesy of Niklas Frank]

در اینجا ، نیکلاس ، که در سال 1939 متولد شد ، توصیف می کند که بزرگ شدن با پدری که یک نازی عالی رتبه است چگونه است:

یادم می آید وقتی هفت ساله بودم از پدرم در زندان نورنبرگ دیدار کردم.

در آن طرف درب ، هرمان گورینگ ، یکی از اعضای ارشد حزب نازی بود که او نیز در نورنبرگ محاکمه شد (او به اعدام محکوم شد اما ساعاتی قبل از اعدام خودکشی کرد) ، در حال صحبت با همسرش ، امی و دختر کوچک آنها ، ادا بود. .

نیکلاس ، هفت ساله ، مادرش بریجیت فرانک ، 49 ساله و خواهرش بریجت ، معروف به گیتی ، آن زمان 12 ساله ، در نزدیکی کاخ دادگستری در نورنبرگ ، سپتامبر 1946 ، هفت ساله بود. [Photo courtesy of Niklas Frank]

من در دامان مادرم نشسته بودم و پدرم در آن طرف پنجره بزرگی قرار داشت که سوراخ های کوچکی از پایین داشت و از طریق آن صحبت یکدیگر را می شنیدیم.

“ما به زودی کریسمس را در خانه خود در Schyersee با شادی جشن خواهیم گرفت [in Upper Bavaria]او به من گفت ، و من می دانستم که او دروغ می گوید. دروغش در قلبم پاره شد.

این آخرین دیدار من با پدرم بود.

هانس فرانک در دادگاه در نورنبرگ شهادت داد [Photo courtesy of Niklas Frank]

هنوز هیچ محکومیتی وجود نداشت ، اما وکیل او بارها در تابستان سال 1946 مادرم را ملاقات کرده بود و او را برای اتفاقات آماده کرده بود. تابستان ماجراجویانه ای برای من بود. سربازان آمریکایی خوش برخورد بودند و من پشت سر آنها دویدم و بقایای سیگارهایشان را جمع کردم تا به مادرم برسانم.

سال قبل ، در پاییز 1945 ، من اولین بار تصاویر روزنامه ها را دیدم – تصاویر اجساد پر از انباشته. در این میان کودکان هم سن و سال من بودند.

من می دانستم که پدرم مهم است. ما در قلعه ها زندگی می کردیم ، خدمتکارانی داشتیم و من لهستان را به عنوان مالکیت خصوصی خود در نظر گرفتم. بعد ناگهان فهمیدم پدرم به نوعی با این عکسها در ارتباط است.

یادم می آید برادر ارشدم نورمن ، متولد 1928 ، نزد مادر ما رفت و گفت: “اگر این تصاویر واقعیت داشته باشد ، پدر ما شانسی برای زنده ماندن نخواهد داشت.”

هانس و بریژیت فرانک در کنار نیکلاس [Photo courtesy of Niklas Frank]

من نمی فهمیدم چه خبر است ، اما اینکه پدرم درگیر این عکس ها بود برای من بسیار ناراحت کننده بود.

من می دانستم که از امتیاز برخوردار هستیم ، که افراد “عادی” نیستیم ، اما جنگ برای من چندان واقعی نبود. یادم می آید یک بار ، وقتی چهار پنج ساله بودم ، در مرسدس سیاه پدرم نشسته بودم و یک تانک آلمانی سوخته را دیدم. راننده ما گفت: “اوه ، این Tiger Tank است” ، و من هیجان زده شدم. اما من هرگز هیچ چیز بدی ، هیچ چیز نظامی را تجربه نکرده ام. فقط یک بار ، اواخر جنگ ، زمانی بود که در دریاچه شلیسری نشسته بودیم و دیدیم یک ارماده هواپیما در حال بمب گذاری در مونیخ است.

غریبه ها

یکی از مهمترین خاطرات من از پدرم مربوط به زمانی است که من حدوداً سه ساله بودم و در کاخ بلودره بودیم ، جایی که بعضی اوقات در آنجا می ماندیم.

من دور یک میز گرد بزرگ دویدم و سعی کردم با دستان پدرم برخورد کنم ، اما او همیشه به راحتی قابل دسترسی نبود. پدرم مرا مسخره کرد: «چی می خوای نیکی؟ [this was what my family called me]؟ شما به خانواده ما تعلق ندارید. شما فردی هستید منظور او آزاد ، ناشناخته بود. نتیجه گیری این بود که من غیرقانونی هستم ، فرزند او نیستم.

وقتی توسط پدرتان به این روش طرد شوید ، فقط دو راه پیش رو دارید: شما می توانید به یک فاجعه روانی تبدیل شوید و یا از پدرتان فاصله سالم بگیرید ، که ناخودآگاه یا به طور تصادفی کاری است که من انجام داده ام.

هانس فرانک در کنار آدولف هیتلر [Photo courtesy of Niklas Frank]

طبق شایعات موجود در خانواده ، پدر بیولوژیکی ادعایی من کارل لش ، فرماندار گالیسیا و یکی از نزدیکترین دوستان پدرم است.

هاینریش هیملر که رئیس SS بود ، پدر من را دوست نداشت و می خواست جایگزین شود. اما از آنجا که او نتوانست اجازه آدولف هیتلر را برای این کار بگیرد ، در عوض سعی کرد به افراد نزدیک پدرم آسیب برساند. پدر لش قصد داشت یک کامیون پر از کالای سرقت شده را از لهستان به آلمان براند و وقتی هیملر متوجه شد ، لش را دستگیر کرد ، زیرا می دانست دوست پدر من است. هیملر لش را در زندان برسلاو کشت.

وقتی پدرم فهمید به مادرم گفت: “پدر نیکی مرده است.”

مادرم از این اتهام به شدت ناراحت بود و برای پدرم فهمید که این درست نیست.

مادرم امور زیادی داشت ، اما همیشه آن بچه هایی را که در فرانک به دنیا نیامده بودند سقط می کرد. بعداً فهمیدم که او دو یا سه سقط کرده است. او هیچ کاری برای جلوگیری از تبدیل شدن او به “ملکه لهستان” انجام نمی دهد.

خرید در گتو در کراکوف

مادرم برای خرید خز و پارچه های گران قیمت برای خیاط شخصی خود به گتو در کراکوف می رفت.

یادم می آید زمانی در حدود چهار سالگی در یکی از سفرهای خرید مادرم به گتو در پشت ماشین با پرستار بچه هیلده نشسته بودیم.

سه نفر از فرزندان فرانک – مایکل ، نیکلاس و بریژیت (گیتی) – با پرستار بچه خود هیلد [Photo courtesy of Niklas Frank]

پسر بچه ای بین 8 تا 10 سال در نزدیکی ماشین بود که با ناراحتی به من نگاه می کرد. زبانم را به او کشیدم. جواب نداد؛ او فقط دور شد. من به او پیروز شدم ، اما هیلده من را عقب کشید. نفهمیدم کجا بودیم.

مادرم خیلی سرد بود. او مانند پدرم علاقه ای به مرگ و بدبختی دیگران نداشت. او فقط از زندگی خود لذت می برد – شام با مهمان ، سفرهای خرید.

مادرم فردی با شخصیت قوی بود. همه ما از او می ترسیدیم. پدرم در مقایسه ضعیف بود. وقتی بعداً من با کشیش آمریکایی ، پدر اوکانر ، که پدرم را در کلیسای کاتولیک در زندان نورنبرگ تعمید داد ، مصاحبه کردم ، او به من گفت: “نیکلاس ، من باید یک چیز به تو بگویم: حتی در زندان ، پدرت هنوز می ترسید. به مادرت “

زمانی در زمان جنگ ، پدر من که از دوران جوانی به عشق بزرگ زندگی اش پیوند خورده بود ، می خواست مادرم را طلاق دهد. او از هیتلر اجازه خواست ، که فکر می کردم این مورد از اعضای ارشد حزب لازم است ، اما هیتلر این کار را ممنوع کرد تا جنگ به پایان برسد. مادرم با آگاهی از خواسته های پدرم ، برای هیتلر نامه نوشت ، تصویری از او و پنج فرزندش را برای او فرستاد و پرسید که چرا شوهر چنین خانواده زیبایی را ترک می کند؟

بریژیت فرانک ، همسر هانس فرانک و مادر نیکلاس [Photo courtesy of Niklas Frank]

“پسر بیچاره”

پس از دستگیری پدرم در مه 1945 ، شرایط ما به طرز چشمگیری تغییر کرد. آمریکایی ها ما را به یک آپارتمان یک خوابه منتقل کردند. ما هیچ خدمتکار و پول نداریم. این یک سقوط طولانی از فضل بود. اما برای من این یک ماجراجویی بزرگ بود. من آزادی داشتم ، می توانستم ماهیگیری کنم و اسلحه های مهلک باقی مانده بود که سربازان SS برای بازی بازی می کردند.

مادرم خیلی تلاش کرد تا به ما غذا بدهد. او همیشه معامله می کرد و همه چیز – به ویژه جواهرات دزدیده شده – را با نان مبادله می کرد. سخت ترین دوران زندگی او بود ، اما او هرگز تسلیم نشد ، و فقط در نامه هایی که در زندان برای پدرم نوشت ، شکایت کرد.

برای من پسر بودن یک قاتل جمعی فواید زیادی به همراه داشته است. مردم می گفتند: “آه ، تو پسر بیچاره بیچاره”. پدر بی گناه بیچاره ات چه شد؟ چه چیزی می خواهید بخورید و آیا پول کافی دارید؟ “در آن زمان در آلمان ، تنها مزایایی وجود داشت که پدر شما را به عنوان یک نازی عالی رتبه به دار آویختند.

من با مجازات اعدام مخالفم ، اما خوشحالم که پدرم ترس از مرگ را که خود باعث این همه بی گناه شده است ، تجربه کرده است.



Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>